مقام عشق، از عشق خود به خود عشق را آفريد. و چون عشق كامل نبود آدم نام گرفت و عاشق شد. همه هر يك به عنواني و هديهاي به ديدار شتافتند. يكي از عشق و ارادت به معبود بود كه آمد، ديگري از دوستي و مهر، آن يكي از شرط ادب و اطاعت، ديگري را كنجكاوي و جواب گرفتن از عشق به صحن ديدار آورد. و آن يكي از سرپيچي آمد. شاخهي زيتون، سبدي انجير، حبهاي خرما و انگور، چند دانه انار، آوازي كه بعدها گوشهاي از آن صوت داود نام گرفت؛ حسني، كه نشانهاي از آن يوسف شد؛ و اندكي از صبري كه آوردند را بعدها به ايوب بخشيدند. براي آنكه مضايقه مفهوم نگيرد هر چه بود آوردند، دل آوردند و جان بردند. نقص، نشستن بود كه آدم به نظاره نشسته بود و براي رفع اين كاستي و نياز حوا را كنار خود ديد. آدم خود را نشناخته بود كه بهشت را بداند، و بهشت را نشناخت چون عشق را در سيب يا انگور و يا خوشهاي گندم ديد. بعدها دليل آوردند كه سيب دانايي بود و آدم نادان و گفتند ناداني بر وسوسه، و وسوسهي دانايي بر درخت سبز و رنگ گرفت و چنان كه چيده شد، سيب شد. مقابلهي ناداني و دانايي، وسوسه و ايمان، تمنا و ايستادگي به ساعتي نكشيد و آدم براي طي تجربه و كسب شناخت به زمين فرستاده شد.
آنگاه بود كه آدم متوجه شد عشق اطاعت است و سرنهادن، عشق افتادگي است و بلندي خواستن. عشق در عين بودن نبودن است. عشق بود بود. و آن بود كه هيچگاه نبود.
نظرات و پیام های شما :
* فيلدهاي ضروري