بازگشت به آرشیو
  "شمس لنگرودی در ملاح خیابان ها " - [19/11/1387]امير عباس مهندس


محمد شمس لنگرودي شاعر، نويسنده و محقق شناخته شده اي است كه احتياج به معرفي ندارد، استادي كه بسيار از شاعران جوان از او آموخته و مي آموزند.

ملاح خيابان ها آخرين اثر ايشان است كه چاپ دوم آن توسط انتشارات آهنگ ديگر در سال 1387 منتشر گرديده است.

شمس لنگرودي در نظري نسبت به تقسيم بندي شعر به دهه هاي مجزا معتقد است: شعر اكنون از سمبول دور شده و بر اساس واقعيت از تصاوير روزمره بهره‌ مي برد. .. در شعر شاعران سال‌هاي اخير، افراط گرايي گذشته و  مضمون‌گرايي سمبوليستي و سياست‌زدگي وجود ندارد. هم اكنون بيش تر شعري مربوط به زندگي را شاهديم؛ نه مسائلي مربوط به انسان سياسي. ( به نقل از مضمون)

اگر معتقد باشيم كه آدمي پيوسته دغدغه ي شناخت و كشف فضاهای ناشناخته و به تجربه در نيامده را دارد و نويسنده و شاعر چراغ دار و پيشتاز ورود به فضا و محيط ناشناخته و تاريكي است مي توانيم به اين نتيجه برسيم هنرمند خاصه شاعران و نويسنده ها رابط و يا بسان پلی هستند برای ارتباط میان اجزا در دسترس و راز های پنهان؛ رازهايي كه گاه روح آدمي را به كنكاش و تلاطم مي خواند. شاعر حا صل سال‌ها زندگي، آموخته ها، تجربه، احساس گذر كرده از تفكر، انديشه و تعمق خويش در دنياي دروني و جهان نگري بيروني اش را در كلام و سخن عرضه مي دارد.

كلامي كه برآمده از دل باشد و عناصر آگاهي، انديشه و احساس به همراه مشخصه هاي سخن در آن لحاظ شده باشد قاعدتا با خواننده ارتباطي معقول يافته و ضمن انتقال احساسي عميق به وي، لذتي به او مي دهد و روحش را به آرامش و يا رضايتمندي مقبولي مي رساند. كلام برتر يا پسنديده به احساس، انديشه و تخيل آدمي پاسخ مي دهد. شاعر و يا نويسنده ي انديشمند در پي سرگرم كردن مخاطب خويش نيست او تلاش دارد از راه احساس خواننده را به بصيرتي روشن رهنمون سازد. دانشي كه درك ديگري به وسعت تجربه و امكان شناخت تمامي انسان ها مي بخشد. كلامي كه در پي صدور حكم و دستور نيست بلكه از عشق و آگاهي بر روايت و زندگي هاي همنوعانش مي گويد.

 شمس لنگرودی در “ملا‌ح خيابان‌ها” اعلاوه بر اينكه آگاهي انسان ها را منظور دارد از عشق مي گويد. اما مشخصا اين رابطه عاشقانه با دوم شخص مونث نيست منظور فراتر از احساس زود گذر و روابط عاطفی است.  دغدغه انسانيت آدمي امروز و فردا قاطبه ي كلام شمس لنگرودي را شكل مي دهد. او عاشقانه به زمين مي نگرد و انسان‌ها را برادران تنيث خويش مي داند. ... و ما/ كه يكي بوديم و/ اين همه تكثير مي شويم. صفحه 70

... روزگار عجيبي است عشق من!/ اگر اين بار متولد مي شويم/ يادمان باشد/ خطي بگيريم/ كه جهنم را به جاي بهشت/ و چيزي به نام بشر قالب مي كنند/ كه نمي دانم اسمش چيست. صفحه 68

... چه سعادت شيريني است زندگي/  اگر آدمي از حيرت به زباله اي برنمي گشت. صفحه ي 66

عليرغم معنويتي كه در سرتاسر ملاح خيابان ها موج مي زند شمس لنگرودي گاهي مي ترسد و اين ترس از تنهايي خويش و ابناء بشر است، ترس از انتظار، نيامدن، نرسيدن و عدم درك موعود، ترسي غمگينانه از سرعت باد گونه ي زمان:

... بر نيمكت ساحل/ من و باد گرسنه/ كه غير بليعدن من/ ميل به چيزي ندارد. صفحه ي 20

تنهايي ها عميق اند/  عميق/ مثل صورت مردگان. ... صفحه ي 45

... كاج هاي صليب شده دنبالم مي دوند/ و من كبوتر ترس خورده اي/ كه به ناجاها مي گريزم. ... صفحه ي 51

چمدانت را مي بستي/ مرگ/ ايستاده بود/ و نفس هايم را مي شمرد. صفحه ي 52

آمده ام/ روز محشر من!/ بگو/ كجاي اين صف طولاني بمانم/ كه جاي مرا/ در غرفه هاي بهشت نگيرند. صفحه ي 75

مداقه در مجموعه ملاح خيابان ها بازگو كننده ي توانايي ها و اشراف شاعر و نويسنده اي به ادبيات، فولكلور و اعتقادات و باورهاي جامعه و مردم خويش را مي رساند، كه چنين نتيجه و بياني امري بديهي است؛ اما من هرگاه دلم هواي شعر عاشقانه خواندن مي كند به سراغ كتاب هاي شمس لنگرودي مي روم شاعري كه با پنجاه و هفت سال سن بسان جواني پر شور از عشق مي گويد و مي سرايد، و اين برايم شيرين و البته عجيب هست – نيست؟-

دوستت دارم/ و عشق تو از نامم مي تراود/ مثل شيره ي تك درختي مجروح/ در حياط زيارتگاهي. صفحه ي 23

نابيناي توام/ نزديك تر بيا/ فقط به خط بريل مي توانم كه تو را بخوانم/ نزديك تر بيا/ كه معني زندگي را بدانم. صفحه ي 86

 

 

محبوب من!

چه جهان پريشاني

مي بيني!

دريا كه غذاي بيابان هاست

دور دست و

ميان درختانش جاي داده اند،

افتاب قطب

در آسمان تفته ي آفريقا مي سوزد

و مرا جايي خلق كرده اند

كه شگفت زده بايد پاهايي را ببينم

كه به يك سوئي مي دوند

و به نقطه ي ديگر مي رسند

 

روزگار عجيبي است عشق من!

اگر اين بار متولد مي شويم

يادمان باشد

خطي بگيريم

كه جهنم را به جاي بهشت

و چيزي به نام بشر قالب مي كنند

كه نمي دانم اسمش چيست.

   

                      ***

هر خوابي

بيداري ممكن است

هر بيداري

سپلسي

 

باراني كه هواپيما را كنار مي زند

و روي گونه ي من مي نشيند

سپاسي ديگر.

 

خداوندا

تمام حرف هاي جهان يك طرف

اين راز يك طرف.

آيات شما

چه قدر

شبيه به لبخند اوست.

 

هر خوابي يك طرف

بيدار خوابي من يك طرف.

 

               ***

چه قدر مانده به دريا

آيا بادها، صخره ها، كلبه هاي كرانه ِ رودهاي من دانستند

كه چه مي گفته ام

چه قدر مانده به پايان راه!

 



 * فيلدهاي ضروري

 * نام و نام خانوادگی :
 پست الكترونيكي :
  Bold Italic Underline
 * پيغام شما :
 (max. 1000 characters)
 شمارش كاراكترها :