| بازگشت به آرشیو |
|
زندگي با چيزهايي كه شما فرض هم نمي كنيد - [05/02/1387] - امير عباس مهندس فكر كنيد اهل كوير هستيد دل به باران و ابر و آسمان بسته ايد و خيالتان از ستاره و ماه و پرنده جدا نمي شود، حالا هم باران بهاري در آمد و نيامد است هيچ سقفي مگر آسمان و هيچ آرزويي مگر خيس شدن را نمي خواهيد. تصور كنيد در كوچه اي قدم مي زنيد كه ساعتي پيش باران آن را آبپاشي كرده، و حالا ابرها با ماه بازي خيال انگيزي مي كنند، از زير گذرهايي كه هيچ عابري ندارد و در كوچه هايي كه تنها صداي نفس ماه حس مي شود بوي ياس ها با كاهگل هاي نم خورده دست به دست هم مي دهد و ترا به بارها رفتن و باز آمدن مجبور مي كند. و مقابل سايه ي يك بادگير، قوس سقف ها ونشستن نور پنجره اي بر آب كف كوچه مي ايستي و در ذهن به دنبال شعر و يا كلمه اي مي گردي. فرض كنيد ذهنتان از دشت هاي غرق باران و نسيم بعد از آن، از كوچه و صداي ناودان و سكوت بعد از آن جدا نشود. فرض كنيد نتوانيد بازي ماهي هاي حوض با ماه، رقص بنفشه ها و بي دريغي ياس همسايه، قد كشيدن نامحسوس شمعداني ها و شلوغي ساكت شويدي ها را نديده بگيريد. فرضي است محال اما تصور كنيد شب ها با مهتاب كنار باغچه بنشينيد و شعر و ترانه رديف ببينيد تا سحر بيايد دستتان را بگيرد و به هوشياري بدهد. اما من هيچ گاه اهل فرض و تصور نيستم، من با همه ي اين ها زندگي مي كنم. |