| بازگشت به آرشیو |
|
"نگرانی همه" - [28/11/1386] - امير عباس مهندس امروز مادر از كوچه كه مي آمد گفت پسر جان نگراني همسايه ها و شكايتشان را به كجا ببرم، احوال غريب كوچه مرا هم گيج كرده؛ از انتظار تو كوچه كه نبايد ديوانه شود. هر روز كوچه را آب و جارو كردن و اينهمه عطر آويشن و نرگس به كوچه پاشيدن از منطق و عقل به اندازه حال تو تا خوبي، به اندازه ي اينجا تا كره ي ماه، زمستان تا رسيدن ارديبهشت، و حسرت پيرمردان و پيرزنان افغاني تا جواني بر باد رفته شان دور دور دور است. مادر خيلي حرف ها و چيزهاي ديگري هم مي گفت اما من در فكر رفتم تا فردا براي جوان واكسي افغاني سر خيابان چگونه چهار جفت كفش اضافه ببرم. ديدم من كفش هايم را روزي دوبار واكس مي زنم. دمپايي هاي خانه را هم براي واكس زدن مي برم و واكس نخورده برمي گردانم. نگران بودم نشود جوان واكسي همان پيرمردي شود كه من نمي فهمم حسرت او كه از صبح تا ظهر از صبح تا شب از صبح تا صبح سر كوچه مي نشيند و به چيز گمي در فضا خيره مي شود چگونه به صبح مي رسد. مادر مي گويد پسرجان كجا داري مي روي، هميشه ي خدا تا دو كلمه مي گويم حواست يا مي رود دنبال ياكريم هاي سر ديوار يا گنجشك هاي درخت انجير. نصيحت كه مي شنوي يا با ابرها همبازي مي شوي يا گيج و شيفته ي رقص ماهي ها. پسرجان مي ترسم، كم كم داري پيرمرد افغاني مي شوي؟ و من از خود مي پرسم تا پيرمرد افغاني شدن چند هجرت و چند هزار سال دوري و چقدر حرف و طعنه و خواري مانده است. حالا هم مي روم سر كوچه تا از پيرمرد افغاني بپرسم آيا برگشتن به هواي هرات و كابل خيلي سخت است. |