| بازگشت به آرشیو |
|
"ميهمان هميشه ي خانه ي ما " - [18/11/1386] - امير عباس مهندس برفي كه سال ها نباريده جمع شده و قدش هي مي آيد بالا و بالاتر تا برسد به من و كمر من زير بار سنگيني اش مي رود پايين تا برسم به هزار حرف و عنواني كه چشم ها و ذهنم را بر آن مي بندم و فكر مي كنم كه نخواهم ديد و نمي خواهم بود. برف باريده و كوچه ها و خيابان ها يخ فرش شده اند. عابران دست شان را به احتياط هم كه مي گيرند، دل از روي زمين ولو شدنشان مي سوزد. دلشوره من از روزهاي ديگر بيشتر شده. خوب مي دانم در اين هوا، محال تنها ميهمان خانه ماست. اما از درب خانه تا نهايت توان راه باز كرده و منتظر مسافري هستم كه قدم هايش كوچه را بهار كند، باغچه را بخنداند و خانه گلستان شود؛ منتظر نگاهي هستم كه عجوزه سرما و عفريت گرفتگي از او فراري هستند. دلواپسم مبادا تا هنگام آمدن يخ هاي سرد و سربي حسود مانع قدم هاي آمدن بشوند. سالهاست پاسبان راهي شده ام كه به آفتاب مي رسد. حالا نمي شود كه دست بردارم و بروم پيشاني را به سينه دست بچسبانم و در خيال پرواز كنم. اصلا مدتي است كه خيال هم به نفريني قهر كرده و نمي دانم كدام گوري گم شده است، برايش فرقي هم نمي كند كه ميان شب هاي بلند زمستان، راه بي مسافر و بيداري من چه قصه هاي نگفته اي نهفته. خيال را مي گويم كه اگر او را يافتيد سلام مرا برسانيد و بگوييد در اين برف تا گردن رسيده لااقل براي ادامه ي نفس هايم مروت كند و دستم بگيرد. البته اين حرف ها ربطي به ننه سرما و چله ي زمستان و بارش مدام ندارد، ابدا از جانب افسردگي هم عبور نكرده اما من مدتهاست هيچ برفي را پارو نكرده ام، گذاشته ام با دست روزي، از روي شانه ام تكانده شود تا مگر نوروز شوم. |