| بازگشت به آرشیو |
|
"اژدهای هزار دست" - [08/11/1386] - امير عباس مهندس دلتنگي ها از نبود نوشدارو و اژدهاي هزار دست سوال، ديو سياه چرا و خر دجال بازارهاي مكاره نيست؛ از لرزش دست هاي شما را نجستن و برف ريز زمستان قدم هاي به دنبال شما گرفتن نيست، دلتنگي ها از سر خوردن و زمين افتادن پي در پي در يخ فرش كوچه نيست، دلتنگي از كلمات فراري و شعرهاي در سفر، از داستان هاي بي قهرمان و سرنوشت هاي ناتمام و سرگذشت هاي چرا اينگونه شده و مي شود نيست؛ از خنده هاي سراسر تمسخر صفحه هاي سپيدي نيست كه به هفته و ماه رسيده اند، از لرزش دل و موي سپيدي هم نيست كه نه شرط قدم مي دانند و نه شرايط راه؛ دلتنگي از آفتاب و مهتابي هم نمي آيد كه در پس ابرهاي تاريخي زمستان گيلان مانده اند و خنده و گريه شان فرقي نمي كند. سلامي كه به جواب نمي رسد علي السويه شده؛ نامه اي كه نخوانده مانده و مي ماند ديگر خجالت نمي كشد؛ سخن و حرفي هايي كه بهترين جايشان دل بادهاي بي هويت است، چه غمي دارند. روزها و شب هايي كه قسمتشان مسلخ است گلايه شان را به كارون سپرده اند. دلتنگي از خيلي چيزها مي آيد و از خيلي چيزها هم روي گرفته است. فعلا براي من مهم اينست كه در شبي از شب هاي چله زمستان نشسته ام و نمي دانم لرزم از سرماي گدا كش زمستان است يا از خنده بر احوال خنده آفرين خودم. |