بازگشت به آرشیو
  "خوابهای یلدایی" - [30/09/1386]امير عباس مهندس


از صبح هاي دور مي آيد كه من تا كنون دنبال خوابي كه ديده ام، نبودن هايم را مدام مقابلم مي يابم. از ديروزهاي خيلي دور اينچنين شده ام را به ياد دارم كه هي از آفتاب و مهتاب دور و دور تر مي شوم و در سايه مشتاق آرامشي ابدي شده ام. حالا مدتهاست دلم مي خواهد خوشي خوابي كه از روزهاي آفتابي كوچه باغ هاي ترانه و نزديكي باشد ملايم و رقصان بيايد، جيب هايم را پر از بادام ببينم، سبدم را لبريز سيب و دستهايم را در دسته اي بنفشه. آرزو مي كنم وقتي از سرماي ترس مي لرزم با رنگ هاي روسريي فسفري گرم شوم و هنگامي كه خورشيد ميل رفتن مي كند با لبخندي روز را تا ابد در ادامه ببينم. بارها خودم را به خواب زده ام تا بلكه دست در دست شعري بعد از پيچ كوچه باغ به سوي چشمه ي نور و بوسه بروم و با آبي كه صورت و دل را از روشني بي تكراري خبر مي دهد غرق شوم و بمانم تا نسيم بيايد دستم بگيرد و از خوابي يلدايي بسوي آفتابي مسيحايي ببرد.

مي بينيد هرچه دلم مي خواهد اين متن را غير متعارف كنم و از سادگي دور تا آنسوهاي شعر ببرم، به علت آنچه شرايطش مي خوانم مرا مجبور به اينگونگي مي كند.  

 



 * فيلدهاي ضروري

 * نام و نام خانوادگی :
 پست الكترونيكي :
  Bold Italic Underline
 * پيغام شما :
 (max. 1000 characters)
 شمارش كاراكترها :