چيزهاي زيبا؟ - [18/08/1386] - امير عباس مهندس
امروز صبح با خودم قرار گذاشتم حواسم را متوجه چيزهاي زيبايي كنم كه مي بينم وقتي از درب خانه بيرون رفتم، ابتدا دانش آموزان هر روزه را ديدم كه با كيف هاي رنگي و روسري هاي سفيد راهي مدرسه بودند؛ بعد از آن دو گل قرمزي كه از سر نرده هاي ديوار خانه ي همسايه چشم ها را به خود مي خواند سلامم كرد؛ زيبايي خرمالوهاي حيات آن سوي كوچه نيز پاهاي مرا از رفتن باز داشت. به سر كوچه نرسيده بودم كه نارنج ها يكباره دست خيال را گرفت و برد به شيراز. پيرمردي با موهاي سپيد از كنارم مي گذشت واكس كفش ها و تميزي لباسش به من يادآوري كرد كه دنبال زيبايي ها بوده ام. رنگ ماشيني هم سبز بود و ميان اين همه رنگ يكجور به دل مي نشست. مهرباني دوستي خواست مرا به مقصد برساند، سوار كه شدم بعد از سلام و احوال با صداي آوازي از گذشته هاي دور به خواب رفتم و آرزو كردم اين راه تا شنيدن من ادامه داشته باشد.
امروز صبح تا حوالي ظهر حواسم به زيبايي ها بود و ديدم كه چقدر مهرباني كنار ما در آمد و شد است و ما نمي بينيم.در اين روز از عطر ادكلن ملايم دوستم، پريوش هاي پارك، فواره هاي ميدان ها، كار و تلاش جماعت، لبخند رفتگر محل، تميزي كوچه و خيابان ها، شعر نگاه دختري كيف به دست، آسمان بسيار آبي صبح، آفتاب ملس پاييزي، رقص تسبيح سبز رنگ مادر، كه با "خدا به همراهت باشد" مثل هر روز دل مرا به خانه جا گذاشت، و صدها نكته ريز و درشت ديگر كه نگفتم و ننوشتم.اما مي دانم هنوز خيلي از چيزها از ديدن من پنهان مانده اند.