| بازگشت به آرشیو | ||||
|
"ليلا صادقي" - [23/05/1385] - مطهره حاجي زاده اگه اون لیلا ست پس من کی ام ؟!/ لیلا صادقی / نشر آوام سرا /چاپ اول 1381 / 600 تومان طرح جلد زیبا و عجیب به همراه نام زیبای کتاب و اسم نویسنده که برعکس نوشته شده است ، جذبت می کند و از همان ابتدا متوجه می شوی که با کتاب متفاوتی روبرو شده ای در داستانها تردید موج می زند و نویسنده خودش را هم نمی شناسد و نمی داند لیلای واقعی کیست؟ کتاب با این جملات آغاز می شود: پیشکش به دو عدد یک و عدد یازده و اگه اون لیلا ست و پس من کی ام. یازده داستان متفاوت تر از آنچه که فکرش را می کنی که نه تا از داستانها با بازی های کامپیوتری یا دارای تصاویرند یا کج و کوله نویسی و... که در بعضی داستانها به جای کلمات از تصاویر اشیا استفاده شده است که خواندن را جذاب می کند. زیر یکی از همین سطرها کجا گذاشته بودمش ؟ گاهی آدم چیزی را که برایش خیلی مهم است، جایی می گذارد که کسی پیدایش نکند، آن وقت دیگر خودش هم پیدایش نمی کند. همه کتابخانه را زیر و رو می کند. طبقه بالای کمدش را . کشوی میز . همه جاهایی که ممکن بود آنجا باشد. پس کجا گذاشته بودمش ؟ یک جایی خوانده بود که با نوشتن ، خیلی چیزها پیدا می شود. مدادی دستش می گیرد و هر چه به ذهنش می آید، می نویسد: خیلی سال پیش، وقتی عکس ها را ظاهر کردیم، آنها را توی آلبومی مرتب کردم و بعد، انگار گذاشتم لای کتاب های کتابخانه. چند باری که مهمانی آمده بود، همینطور که به کتابها زل می زد و گاهی انگشتش لای یکی از آنها می رفت و بیرون کشیده می شد آن کتاب و چند ورقی می خورد، انگشت لای آلبوم هم می رفت و عکس هاش هم دیده می شد. بعد انگار جاش را عوض کردم. کجا گذاشتم؟ مدتی زیر فرش بود. گلین باجی که جارو می زده، آن را در آورده و برای خودش ورق زده و بعد گذاشته روی شوفاژ و دوباره جارو زده فرش ها را . رنگ بعضی عکس ها هم رفته و بعد انگار گذاشتمش توی کمد. لا به لای جهاز دخترم. نمی دانم چطور شد که دوباره جایش را عوض کردم. بعد بعد ... اما عجب عکس های خوبی گرفته بودیم. یادش به خیر . بعدها، عکس ها و نگاتیوها را خواست که برای خودش هم ظاهر کند. توی یکی از عکس ها ، توی رستورانی سنتی نشسته بودیم و آبگوشت می خوردیم. نان سنگگ را تلید کرده بود و چند قاشق ماست هم روی آن. بعد، نصف ظرف سالاد شیرازی را توی کاسه اش چپه کردو کمی ترشی و سبزی و بعد تعارفم کرد که من هم بچشم. ریختش حالم را به هم می زد ، چه برسد به خوردنش، ولی دلم نیامد دستش را رد کنم . قاشقی دستش بود پر ملاط که رفت توی دهانم و لقمه داشت بر می گشت بیرون که همان موقع تیک. یک عکس گرفت. کلی عکس های رستورانی داشتیم که چقدر خنده دار بود. هر کس می دید، از خنده روده بر می شد و بعد هم می پرسید: لیلا خانوم ! ایشون برادر مرحومن؟! من هم باید لبخند می زدم و می فهماندمشان، به شما چه ربطی داره؟ کلی هم عکس تولد بود. توی یکی از عکسها قرار بود برود شمال. کلی قصه خوردم. گفت هفته بعد برمی گردد. داشتم دق می کردم. یعنی تولدم یادش رفته بود. شبی که قرار بود برود مسافرت تا دیر وقت توی اتوبان چرخ زدیم و به شوخی می زدم بهش که اوضاع چطوره؟سرش که درد نمی کنه؟ آب دماغشو بگیر. چقدر خندیدیم و از لحظه های انعکاس نور، عکس گرفتیم . وقتی از این حرف ها می زدم ،چقدر قشنگ نگاهم می کرد. پشت فرمان مجبور بود که بین دو خط وسط بزرگراه رانندگی کند. چه کیف می داد وقتی از همین حرف ها می زدم و نمی توانست از جایش جم بخورد. فقط می خندید و خیلی قشنگ نگاهم می کرد.بعد هم من ناگهان تیک . قسمم می داد که عکس ها را نشان کسی ندهم. گفتم فکر گواهی نامه ات باش که به چه جرمی در حین رانندگی می گیرنش ازت. آن وقت ها هنوز با حلقه هایمان حلقه حلقه شب تا صبح از این ور به آن ور می شدم که چطور دلش آمد برود شمال. صبح آنروز، یکی از بر و بچه ها زنگ زد که برویم استخر. توی آب، مغز آدم اندازه مغز ماهی می شود. مثل الواری روی آب سبک می شوم و به هر طرف که آب برود ، ماهی می شوم. بعد گفت بروم خانه اش. بدم نمی آمد الواتی کنم و تا نیمه شب بیرون بمانم. سر راه بستنی گرفتیم و کلید را توی در کرد که چراغ ها روشن شد و یک دوربین فیلمبرداری جلو آمد. نمی دانستم چه اتفاقی افتاده و هاج و واج به کسی نگاه می کردم که پشم دوربین ایستاده و صورتش پشت حلقه دوربین. یکی یکی بچه ها از اتاق پریدند بیرون و بعد کسی که پشت دوربین بود ، سرش را آورد بالا و گفت: بستنی ات آب شد. از خوشحالی داشتم سکته. پس که می ری مسافرت! همه عکس ها توی همان آلبوم بود که عطفش به پهنای تاریخ بیهقی است. کجا گذاشتمش. به نظرم که زیر یکی از همین سطرها باشد. یا زیر یکی از همین حرف ها. یادم نمی آید. یا زیر اسم داستان! نظرات و پیام های شما :
|