آنچه در این فضارخ می دهد تنها ادعای آگاهی است ولی انچه
درواقع خودرابه ماتحمیل می کند دم آگاهی صحیح حتی درمسایل روزمره مان است
وفروریختگی انسجام انسانی است که حداقل درچارچوب سنت هویت خودرا می فهمید.ولی اگر
فرهنگ دچار تشتت گرددلاجرم هویت فرهنگی واجتماعی وسیاسی درهردوسطح فردی واجتماعی
دچارتشتت می گرددوازاین رو آگاهی سرراست حتی درساده ترین مظاهر آن نیزدستخوش آسیب
ونوعی بحران می شود.شاید به همین دلیل نیز باشدکه ماهنوز باپدیده مدرن آشنا نگشته
سرازروی اوری به بازخوردهای مدرنیسم درغرب درمی اوریموبه نحو قابل توجهی به آنروی
خوش نشان می دهیم.به عبارت دیگرهمان طورکه بارهاگفته شده مانه دیگردرفضای سنتی
قرار داریم ونه می توانیم ادعا کنیم که تعامل درستی بافرایند مدرنیته درایران
داشته ایم .آگاهی ای که مااززمانی که کم کم با مدرنیته آشناشده ایم وبه نحوی
مدرنیزاسیون راکم وبیش جدی گرفته ایم- فارق از این که چه میخواسته ایم وآیا خواسته
هایمان معقول ومتناسب با واقع بوده است وچقدرموفق بوده ایم-نسبت به خودمان ودنیای
اطرافمان،نسبت به سنت ومدرنیته ونحوه تعامل وتقابل آن دو بایکدیگرروی نشان داده
ونوع تازه ای ازتعین اجتماعی رارقم زده استهمواره به صورت سطحی ،ناهمگون وپاره
پاره بوده است.واتفاقا درچنین فضایی باوجودی که سنت قالبهای نمادین خودرا حفظ می
کند و به خاطر حضورقوی مستمرتاریخی قالبهای پیشین خود که نسبت به فضای جدید
ناکارآمداست راتحمیل می کندآنچه درون جامعه رخ می دهد چه در سطوح عملی تروچه در
سطوحی که بیشتروجهه نظری دارندهمواره بهره گیری بی دردسروراحت طلبانه وبریده بریده
ازدستاوردهای فرهنگی وتکنولوژیکی غرب است.ماخواهان زندگی متفاوت نسبت به فضای سنتی
تر گشته ایم امابدون اینکه دقیقا بدانیم چه می خواهیم واین راه تازه چگونه باید
برای خود بنیان نهیم چون این راهی نیست که به صورت ذاتی وعینی پیش روی ما گشوده
باشد وتنهاطی طریق آن از ماخواسته شده باشد بلکه راهی است که ماباید آن رابسازیم.
ازاین رو باتوجه به آنچه بالا گفته شد ما به گونه ای گرفتارگذران موقت شده ایم که
دیالکتیک وارباسرگشتگی و بحران ارتباط داردویکی از ثمرات چشم گیر آن هم یاس خواهد
بود.درچنین فضایی نه تنها اهداف بلندمدتی نخواهیم داشت بلکه اهداف میان مدت هم
اگرواقعا موجودباشند،منفعت چندانی رانصیب ما نخواهند کرد.درچنین روکردی پدیده
هابیشترازآنکه آگاهانه انتخاب شوند وموردبرخوردقرارگیرندتنها به خاطرزیبایی صرف یا
راحت طلبی وزیاده خواهی وتفاخرمورداستفاده قرار می گیرند وبه یک جبرتبدیل می شوند.این
اتفاق درلایه عمیق تر که لایه تفکرونظرورزی است نیزخودرا نشان می دهد.ازاین رو
بسیار اتفاق می افتدکه آرای یک متفکر غربی که مورد نقادی فراوانی درجهان خود آن
متفکرقراگرفته است توسط فضای روشنفکری وشبه روشنفکری مادربست وبدون پیامدهای نقدی
آن مورد پذیرش قرار می گیرد،یااز اندیشه ها وآرای یک متفکر تنهاآنچه موردخوشامد
قراربگیرد تبلیغ ومورد استفاده قرار می گیرد،ازاین رودر این بستر همواره پوپولیسم
تولید می شودودر نتیجه استبداد که به نحوی برادرخونی وتنی پوپولیسم است حتی اگرما
خودرادرفضای روشنفکرانه مان عاری ومبراازاین قبیل اموربدانیم.ودرادامه همین روند
آنچه بازتولید می شود نوعی ایستایی وافت وخودفریبی است.ازاین روبه نظرمی رسد تا
زمانی که جامعه این تقابل بین سنت و مدرنیته وتعامل وبده وبستان این دورا به صورت
درونی وباتوجه به فرایندهای داخلی جامعه درهردوساحت فردی واجتماعی درک نکند واین
بحران وضرورت بازسازی جامعه رابه صورت حضوری و ناخودآگاهانه فهم نکند ارائه
هرپیشنهادی بیرونی وناکارآمدجلوه خواهدکردوبه نحوی بازسازی همان رئالیسم خام خواهد
بودونه تنها گرهی رانخواهد گشود بلکه حتی فضارا متشنج تر خواهدکردوزمینه را برای
نگره تازه به جامعه نامساعدترونامناسب تر.