"دست كم دوستت دارم"
01/01/1389
 

 
جـسـتـجـو در لحظه


 

"نگاهي گذرا به اشعـار مجيد شهرستاني "

پنج شعر نسبتا بلند ويرگول خيس، نام مرا بپرس، همين طور كه ايستاده ام، دست كم دوستت دارم، برو و آرزوي خوشبختي از مجيد شهرستاني در مجموعه اي به نام دست كم دوستت دارم كنار هم قرار گرفته و توسط نشر فرهنگ ايليا در سال 1383 منتشر گرديده تا بيان تفكر و احساسات شاعري باشد كه مي گويد: اين بار از آخر شروع كن/ جايي كه كلاغ ها قرار است به خانه اي برسند/ زير گنبد كبود نه.../ آنجا كه خانه و رسيدن، اصلا يعني چه؟ هرچند در پي معني و كردن شعر برنيامدن بهتر است زيرا عقيده داريم چیزی كه از شعر انتظار داريم و به عبارتي متجلی می‌شود همان شعر است. آن‌چه در شعر آمده الهام يا احساسي آني يا برآيند كنش و واكنشي بوده در دنياي گوينده اصورت پذيرفته و به اتفاق شعر منجر شده است. البته براي وصول به كيفيت كلام  و ذهنيت شاعر و به گفته اي بكراندو پس‌زمینه‌ی شعر مي توان با رجوع به اشارات، مفاهيم و دست يازيدن به نحله هاي تفكري شاعر به خوانش شعر پرداخت. نبايد از نظر دور داشت كه براي هنرمند يا شاعر هوشمند در لحظه خلق اثر كلمه، واژه و هر ابزاري بياني شكل و تعريفي زنده و نو مي يابد. بر اساس همين مشخصه و احاظ و در نظر داشتن ويژگي و شخصيت هنرمند يا شاعر زبان شعر و يا هنر با معيار ديگر زبان هاي ثبيت شده متفاوت و جدا است. در شعر هر شاعر آگاهي كمتر کلمه ها همیشه به یک معنی هستند. شاعری از کلمات بر اساس توان، پتانسيل اثر گذاري، محل قرار گيري و شخصيت بيان و ظرفيت قالب استفاده مي كند و به گونه اي آنها را در اثر قرار مي دهد که در هر بار ديدن و خواندن آن درخشش و تلالو تازه اي و صد البته اثر و معنايي متفاوت و حتي فراتر از كاربردهاي قبلي داشته باشند. و دست يافتن به آغازي دوباره و نو، و تجديد نظر بر رخ داده هاي قبلي در كلام و شعر شهرستان چه زيبا نهادينه و ثبت شده است: اصلا همين امشب / قرار است به شهري باكره برسيم.../ ... شايد اين راه بود كه مرا مي برد/ به جايي/ دور از از هر چه گنبد كبود./.../ رسيدن به شهري / كه شروع نشده/ از چراغ هايي كه هرچه رو به جلو به هم نزديك تر...- همين طور كه ايستاده ام صفحه ي 25 

.../اشتباه به عرض تان رسيده ام/ بهتر است برگردم/ و گرنه خودكارت بر سطرها طول مي كشد./ خود به خود اين شرط ها مي بازد/ بهتر است برگردم/ و از سر بازي چشم مي بندم/ براي كساني كه پنهان شده اند. – برو و آرزوي خوشبختي صفحه ي 41

.../ كافي ست!/ دست بردار، عكس آن سال هاي من/  كه دست به دست مي شوي/ و هيچ به خودم نمي رسي/... دست كم دوستت دارم صفحه ي 33

                                  

                                  همين طور كه ايستاده ام

 اين بار از آخر شروع كن

 جايي كه كلاغ ها قرار است به خانه اي برسند

 زير گنبد كبود نه...

 آنجا كه خانه و رسيدن، اصلا يعني چه؟             

اصلا همين امشب

قرار است به شهري باكره برسيم

در امتدادي از

چراغ هايي كه هرچه رو به جل به هم نزديك تر

نزديك مي شوم

و دست خودم نيست

امان از دست هاي تو

به دست هايم امان نمي دهد

تا روبروي هر چه اتفاق دراز شود

دراز تر مي شود

از وقتي هيچ اتفاقي نمي افتد

كو تا به دست هاي تو برسد

كه از رفتن و نرسيدن

كوتاه نمي آيي.

و سرنوشت كلاغ ها، نامعلوم

و معلوم نيست

چه اتفاقي مي افتد

تنها پسر بچگي ام به شهري رسيده

كه دخترانش به دنيا نيامده

هر جايي شده اند.

اين آخرين اتفاق قصه هاست

كه راه به جايي نبرده ايم

شايد اين راه بود كه مرا مي برد

به جايي

دور از هرچه گنبد كبود.

 

گاهي همين طور كه ايستاده ام، فكر مي كنم:

اين راه است كه از پاهايم

به عقب مي رود

و حكايت

همان نرفتن و نرسيدن است

رسيدن به شهري

كه شروع نشده

از چراغ هايي كه هر چه رو به جلو به هم نزديك تر...

 نزديك تر مي روم حالا كه دست خودم نيست

اين همه نيامده برگردم.

برگردم به جايي بدون راه

                           بدون شهر

                        بدون يكي بود و يكي نبود.

 

 

                              نام مرا بپرس

وقتي با تو دست مي دهم

نام مرا بپرس

شايد مردي باشم كه تمام جهان، به انتظار اوست.

تمام جهان؛

حسي كه به من دست نمي دهد

وقتي به آينه نگاه مي كنم

به ياد نمي اورمخود را

سال هاست به درد دل خود نمي خورم

ساعت هاست به درد دل خود گوش مي دهم.

 

گوش مي دهم ...

صداي پيانو، از خانه اي كه در همسايگي...

اين انگشتان كيست بر دكمه هاي سياه و سفيد؟

او تمام رنگ ها را مي فهمد.

مي فهمي!

او تمام رنگ ها را...

 

اجازه مي خواهم از پنجره

بيرون را...

جشني را كه به پاست

مي خواهي نگاه كني

به تابلويي كه رنگ ها خيسند

و يادت باشد نام كسي را...

 

نه!

يادم نيست.

قبل از نطفه چيزي يادم نيست

و بعد از نقطه اي در آخر اين جمله

هميشه حرفي براي گفتن هست.

چيزي براي شنيدن...

 

گوش مي دهم

صداي پيانو از خانه اي كه در همسايگي

به سرم مي زند از خانه بيرون

از ديوار بالا

از اينجا بايد بروم

و ديگر به تمام جهان، سر نمي زنم.

 

سواي كسي در آينه، هم رنگ هيچ كسي...

رسواي روزهاي آشفته

هم رنگ فصل ها نمي شوم.

شب را سر مي كنم

در گمان روزهايي كه به هم نمي خورند.

شب و روز 

سر در گماني كه به هم نمي رسند.

به تو كه مي رسم احساس خوبي دست مي دهد.

 

چه باشكوهند روزهاي آشفتگي

باشكم هايي آبستن

بستن چشم هايي كه به روي خود باز مي كنم.

بدون من، تمام جهان

حتما چيزي كم است

اجازه!

من چيزي بيشتر از عبور فصل ها هستم

 

انگشت اشاره اي به آينه

از آينه

مردي كه به من مي رسد

شايد تمام جهان به انتظار اوست.

 

 

    |          |    

آرشـيـو مـوضـوعـي ارتـبـاط بـا لـحـظـه


 

  نظرات و پیام های شما :

 * فيلدهاي ضروري

 * نام و نام خانوادگی :
 پست الكترونيكي :
  Bold Italic Underline
 * پيغام شما :
 (max. 1000 characters)
 شمارش كاراكترها :
 

آرشیو فرهنگ آرمان شهر فتوبلاگ شعر داستان سینما کتاب کتاب های لحظه نمایشگاه مجازی ویژه نامه ارتباط با ما

All Right Reserved By: LahzehMag  2005-2009
Design & Support By:Mehdi Heidarian