|
انگار راه دیگری نیست. همیشه همینطور نوشته می شود. با این صدای لعنتی که تکرار می کند هیس! احمق! چرا جیغ می کشی؟با این حال هیچ وقت به این مسخره گی نبوده ام. چه خوب می گفت. کاش شروع نمی کردم. و می گفت. نه! باید شروع میشد. نمی گفت. کاش جور دیگری شروع می شد. همانطور مثل قبل. فرقی نمی کرد. کلمات، همیشه، همانند. همین اند. نمی شود گفت.
اینطور شروع می شود که حتمآ باید التماست کنم که چند دقیقه بمونی؟ چشمهایت بازند و لبهایت بسته. دستهایت کتاب توی دستم را می کشد. ارادهء قدرت برای صندلیِ، کنارِ باغچهء بیرون مترو. چرا ازم فرار میکنی؟ فرار؟ چی میگی تو؟ دیره. همین که هیچ وقت نیستی ... که حرف بزنیم.
هر بار نمی فهمم ... اینجا چرا تعجب می کنی؟ می خواهی نفرتت را پنهان کنی؟ برو بابا من که اینجام الان . خدا میدونه که دربارهء من و تو چه فکر هایی می کنند. کی فکر می کنه؟ نفرت؟ چه نفرتی؟ نه حرف می زنی. نه می روی. همین همکلاسی هامون. غلط می کنن. تو شروع کردی. من که پسر خوبی بودم. صدام در نمی اومد. بعد حالا کشیدی به این مسخره بازی ها. ساعت را نگاه می کنی. آره جون عمه ت.کاش عرضه داشتم و متلک هایشان را عملی می کردم. مترو الان میره. نه! فراموش کن! فکر می کنی با لمس کردنت دردم دوا می شد؟ ساعت نمی بندم. می دونی که؟ اه ... بیا حالا! کَمِ کَم پرحرفی ات باقی می ماند.
این بار دلم را به دریا میزنم و می گویم ... نه! اینطور که نمیشود. نه! هیچ وقت شهامتش را پیدا نمی کنم. این که به خودم امیدواری بدهم خوب نیست. اصلا بگذار ببینم، کجا رفتی؟
در را باز می کنی و می بندی. پشت درم. بر می گردی. نگاه می کنی. در باز می شود و بسته می شود پشت سرم . نگاه می کنند. می دانم باز هم باید برای انکار همه حرف هایشان خودم را لعنت کنم. قدم ها خشک می شوند. خشک و تند فرار می کنم. کارت از ته جیب روی درگاه می آید. در را باز می کند و ... بسته می شود. نگاهم می کنی.بریم خلوت ترین واگن. میدونم.
دنبال کبریتی می گردم که انگار بین کلمات گمشده. باز هم باید سیگار را توی ذهنم روشن کنم.
آخ! چیه؟ کتابت جاموند اون بالا. مال کتابخونه س. صب کن زود بر می گردم. فرار نکنی ها! دیوونه! من همینجا میشینم. زود باش! بدو! باید تند بدوم. می دوم. اَه... چرا همهء پله برقی ها برعکس کار می کنند.
چه بهتر میشد که وقتی دنبال کتاب می روم بروی. اینطور همه چیز کامل میشد. اینقدر کامل که لازم نبود این نوشتن ها را تحمل کنم.
نگاه ها پشت شیشه واگن ها خفه شده اند. باز پشت درم. دست می کشم روی صندلی ات. شاید به سبیل هایی که هنوز گرمند حسادت می کنم. آقا؟ من رفتم کتابمو بیارم دوباره باید کارت بزنم؟ در را باز می کند و بسته می شود. اومدم. پله برقیا چه موجودات انتقاد پذیری اند.چی؟ هیچی. بریم. بیا. نمی روم. دستت روی مچم قفل می شود. بدو داره میره. خب با بعدی میریم. بیا تا خفه ت نکردم.
به همه درها لعنت می فرستم. ولی بسته می شوند.
فقط به اندازه سه جیغ فرصت مانده. چیزی به ذهن نمی رسد که بگویم تا حرفی بزنی. به خاطر عمه ام، این بار هم دستهایم توی جیب می مانند. جیغ اول! سه ماه وقت زیادی نیس؟ من این مدت چه غلطی بکنم؟ گفتم که برا خودمم وقت ندارم. کام عمیقی از سیگار ذهن ام می گیرم. اوهوم! سکوت. جیغ دوم. خب – دلم – تنگ میشه. بچه نشو ! ولی این که... ینی چه ربطی... سکوت و سکوت.
نگاهم می کنی. می ایستی. گردنت کج می شود.اینبار شاید... یعنی باید لبخند بزنی. روز انتخاب واحد هفت صبح دانشگاهم. خُب؟ شاید می ترسی گریه کنم و پا به زمین بکوبم. به لاستیک روی لبه در نگاه می کنم که زاویه دیدم را می خورد. و فکر می کنم حتمآ به خاطر جیغ من خودت را بیرون پرت کردی. خُب! کام آخر را توی گلو می شکنم که بازی غرق شدنم را کامل کنم ...
می ایستم ... اینجا ... پشت دری ... که باز می شود و بسته می شود ... که جیغ بکشم ... تا ابد ... برای همهء بیرون رفتن ها.
|