|
حيف نيست روزهاي قشنگ ارديبهشت بگذرد بدون پرسيدن لاله هاي دشت ارغواني و صحراي علاقه؟ حيف نيست ارديبهشت برود بي آنكه دراحوال آبشار خاطره و شب هاي دره ي پريان نشستن و آواز بلبلان دشت تماشا را رصد كردن؟ حيف نيست بهاري كه باز نمي گردد برود و خاطره ي دست هاي نوروز لبه تاقچه باشد و من از ترس اينكه آفتاب برود، شب برسد و سحر نيايد بنشينم و طرح كتاني هاي سفيدي را ورق بزنم وهي كنار دفترم ستاره ستاره ستاره بكشم و با خطي از نستليق شكسته تر تمرين كنم:
تو از قبيله ي لبخند، من از قبيله ي اندوه
فضاي فاصله صد آه
فضاي فاصله صد كوه
و بدهم دست نسيمي كه لابلاي شب بوها مي گردد تا برساند به ماه آنطرف شمعداني ها، و به او بگويم به بانوي مهتاب سلام برساند و خبر بدهد كوچه ي بن بست تنها به ناز قدم هاي شماست كه هنوز مانده و به اميد واري اش افتخار مي كند.
حيف است ارديبهشت باشد و كوچه باغ هاي گل و بلبل دست هاي روشن ماه را نداشته باشند و صداي قدم هايي را نفس نكشند كه امروز را به فردا مي رساند.
ارديبهشت است و از آواز برگ ها و صداي پرنده ها مي شنوم
تو از قبيله ي ليلي آه من از قبيله ي مجنون
تو از سپيده و نوري من از شقايق پر خون
تو از قبيله ي دريا من از نژاد كويرم
هميشه تشنه و غمگين هميشه بي تو اسيرم.
|